بازخوانی بیانات رهبر شهید انقلاب در جمع جهادگران جهاددانشگاهی؛
مسائل توسعه و پیشرفت کشور تأمین نخواهد شد، مگر با حفظ اصول و ارزش ها
به گزارش روابطعمومی جهاددانشگاهی، رهبر شهید انقلاب، حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی حسینی خامنهای(رضوانالله تعالی علیه)، همواره از اصلیترین حامیان پیشرفت علمی کشور بودهاند. ایشان در دیدارهایی که بهویژه با جوانان، دانشگاهیان و نخبگان کشور داشتند، ضمن قدردانی از تلاش فعالان عرصه علم در سراسر کشور که برای توسعه و پیشرفت علمی مجاهدت میکنند، «علم پیشرفته» را یکی از مولفههای اساسی اقتدار ملی معرفی میکردند؛ موضوعی که به تعبیر ایشان، از عوامل مهم یأس دشمنان به شمار میرود.
در میان نهادهای مولود انقلاب اسلامی، جهاددانشگاهی در مسیر رسالت علمی و انقلابی خود همواره مورد توجه و تأکید رهبر فرزانه شهید بوده است. معظمله در دیدارهایی که با جهادگران، پژوهشگران و مدیران جهاددانشگاهی داشتهاند، مکرراً بر اهمیت پیشرفت علمی کشور و نقش اقتدارآفرین علم تأکید میفرمودند.
به مناسبت اربعین شهادت قائد امت، در این ایام مروری داریم بر گزیدهای از بیانات ایشان درباره این موضوع بنیادین که در مقاطع مختلف و در جمع جهادگران جهاددانشگاهی بیان شده است.
رهنمود(5): پیشرفت و عزت کشور در گرو پاسداری از اصول و ارزشها
میگفتند که جریان حزباللهی و انقلابی، با علم و تجربه سازگار نیست؛ امروز میخواهند وانمود بکنند که جریان انقلابی و ارزشگرا، با ضرورتهای زمان، با نیازهای جامعه و با وسایل پیشرفت و توسعهی کشور آشنا نیست!
نخیر، این غلط است آن جریان ارزشگرا، با مسائل توسعه، با مسائل پیشرفت کشور از همه جهت، و با آن چیزی که موجب میشود ما در اوج عزت قرار بگیریم، کاملاً آشناست و میداند که آن، تأمین نخواهد شد، مگر با حفظ اصول و ارزشها! با حفظ اصول و ارزشهاست که ما میتوانیم در جامعه و در خانواده جهانی سربلند باشیم؛ و میتوانیم علاوه بر عزت و سربلندی سیاسی، امکانات توسعه به معنای حقیقی را در جنبههای علمی، اقتصادی و تحقیقی و غیره، کسب کنیم.
بیانات در دیدار با اعضای جهاددانشگاهی،8 دی ماه 76:
بسمِ اللهِ الرَحمن الرَحیم
عزیزان من، خیلی خوش آمدید. ان شاءالله موفق باشید.
اولاً بنده همان طور که جناب آقای منتظری اشاره کردند، همیشه در اعماق دل و جان خودم، محبت این مجموعه یعنی نهاد جهاددانشگاهی و قدردانی نسبت به این جهاد را با خود همراه داشته ام، الان هم دارم. همیشه به این مجموعه امیدوار بوده ام؛ الان هم امیدوارم. مجموعه ی شما یک حرفی زد که بحمدالله این حرف، امروز تقریباً در کشور ثابت شده است. جهاددانشگاهی از اوّل خواست بگویدکه نیروهای مؤمن، حزب اللهی، انقلابی و کمر بستگان انقلاب - آنچنان که دشمن میخواهد وانمود کند - عبارت نیستند از یک عده مردمی که از دانش، معرفت، تخصص و تجربه تهی هستند. من فراموش نمیکنم در سالهای 59 و اوایل 60، اصلاً بحث این بود که یک جانب نیروهای انقلاب اند و یک جانب نیروهای علمی و تخصصی هستند. آن روز نهادهایی مثل جهاددانشگاهی، مثل تربیت مدرس، مثل این مجموعه های انقلابی و خود اصل جهاد سازندگی، میدان آمدند و خواستند بگویند که نه؛ اینگونه نیست؛ مجموعهی نیروهای انقلاب، نیروهایی هستند که میخواهند از همه ی بهره های الهی در جامعه، بهتر ازدیگر انسانها استفاده کنند؛ از آن جمله از علم، از تخصص و تجربه و غیره.
شما این حرف را روز اول گفتید و پای آن ایستادید. الحمدلله ثابت هم شده است. امروز کشور شاهد نیروهای فراوانی در همه ی شئون است که بچه های انقلاب اند، بچه های مؤمن اند و بهره و حظّ آنها هم از علم، آنچنان است که اگر از افراد مشابه خودشان بهتر نباشند، حداقل از آنها کمتر نیستند و در جاهایی واقعاً سرآمدان رشته های علمی هستند. ما در زمینه های گوناگون علمی این را مشاهده میکنیم و من شواهدی را میشناسم و صرف ادعا نیست. این را قدر بدانید؛ چیز بسیار مهمی است. البته تاریخ جهاددانشگاهی از سالهای 59 و 60 تا امروز، تاریخ پر تحول و پر افت و خیز است. من خودم چند سال در شورای عالی انقلاب فرهنگی، شاهد و ناظر مصوبه ها و چالش ها بودم؛ و بعد از آن هم تا امروز، همین طور مصوباتی است که همین دیروز- به مناسبت دیدار شما مروری به بعضی از این چیزها میکردم. مشاهده میشود که در تنظیم اساسنامه و دیگر چیزها، سیر نسبتاً طولانی و دشواری راگذرانده اید.
به همین جهت هم آنچه از موفقیت ها که شما امروز دارید، حقاً و انصافاً مغتنم است و باید از کسانی که موجب این موفقیت ها بودند، شکرگزاری کرد. من از آقای رحمتی و قبل از ایشان از آقای واعظ زاده که مسؤولان این مجموعه بودند، واقعاً تشکر میکنم قبل از ایشان یادم نمی آید که چه کسی بود؛ همین دو نفر در ذهنم هستند حال هم الحمدلله آقای منتظری مسؤول است که از جوان ها و از پرورش یافته های انقلاب است. همه مشغول کار هستید؛ بنابراین باید قدر این را دانست. من هم وجود مجموعه ی شما را مغتنم میشمارم.
شما وظایفی دارید؛ ان شاءالله به بهترین وجهی انجام میدهید. حتماً نقاط نقص و عیب وجود دارد که به آن توجه میکنید و آنها را بر طرف میکنید. من نمیخواهم به آنها بپردازم. به نظرم رسید یک نکته را با شما در میان بگذارم. اگر چه این نکته مخصوص شما نیست، اما شما جزو بهترین مخاطبانی هستید که میشود این را با شما در میان گذاشت.
برادران عزیز، برای رسیدن به هدف های بزرگ، عمدتاً چند عامل اصلی انسانی وجود دارد. شرایط اجتماعی، موقعیت ها، زمینه ها و موانع هست. کسی نمیخواهد منکر آنها بشود؛ لیکن وقتی که شرایط آماده بود، لزوماً هدف ها مورد دسترسی قرار نخواهد گرفت؛ مگر شروطی محقق باشد که آن شروط، عمدتاً شروط انسانی است؛ اراده، تصمیم، روشن بودن هدف، آگاهی و معرفت و پیگیری. شما همه ی اینها را در این مسائل بزرگ زمان ما که در سن جوانی شما ها پیش آمده دیدید؛ در حالی که در دوره های قبل، پیرمردهای مسن تر از ما هم این همه قضایا را نمیدیدند! شما امروز همه را به چشم خودتان دیدید؛ مثل قضیه ی اصل انقلاب، قضیه ی جنگ و خیلی چیزهای دیگر. همه، ناشی از همین چیزهاست؛ یعنی در واقع وجود این شروط انسانی در صحنه است.
یکی از این شروط که من می خواهم روی آن تکیه بکنم، مسأله ی استقامت است. استقامت، مفهوم خیلی پیش پا افتاده و رایج و غیر مهم تلقی می شود؛ ولی اینطور نیست. استقامت، یک مفهوم بسیار مهم و حساسی دارد که اهمیت آن در عمل، به مراتب بیش از آن چیزی است که انسان در ذهن خود تصور میکند.
استقامت، یعنی پا فشردن بر طریق مستقیم؛ وَ أَن لَّو استَقامُوا عَلَی الطَّریقَهِ لَأَسَقَیناهُم مّاءً غَدَقاً1 ؛ اگر به همان صراط مستقیم پافشاری بکنند؛ یعنی در همین جهت گیری باشند و راه خودشان را عوض نکنند و تحت تأثیر شرایط قرار نگیرند، آن وقت آن نتایج دنیوی و ثواب اخروی، مترتّب خواهد شد.
این که قرآن میفرماید: «إنَّ الَّذیِنَ قَالُوا رَبُّنا الله ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلیهِمُ المَلائِکَه »1 نزول ملائکه شرف مواجه شدن و مخاطب شدن به خطاب ملائکه و فرشتگان الهی» اَلاّ تَخافوا وَ لاتَحَزَنوا» ملائکه بیایند و به شما بگویند: نترسید، محزون نباشید. چه وقت این شرف دست میدهد؟ در صورت استقامت.
بنده در یک سخنرانی در یکی از سالگردهای امام (ره)، راجع به همین قضیه ی بخصوص صحبت کردم، بین استقامت امام (ره) و استقامت امام حسین (علیه السلام)؛ مقایسه ای کردم. آدم یک کلمه میگوید «استقامت کنید» ، «ایستادگی کنید»؛ همه هم به خودشان نگاه میکنند و میگویند بله، ایستادگی می کنیم؛ لیکن ایستادگی در مقام عمل، مسأله ی خیلی مهمی است.
ایستادگی امام حسین (علیه السلام) به چه چیز بود؟ آیا این بود که در جنگ ایستادگی کرد؟ خوب، همه در جنگ ایستادگی میکنند؛ هر کس به جنگ میرود حتی آدم های باطل- ایستادگی می کنند. این همه جنگ در دنیا هست و این همه افراد میروند و کشته میشوند؛ از سنگرهای خودشان یک قدم عقب نمی نشینند؛ این هم که استقامت است! این مقدار استقامت که امام حسین و سیدالشهداء درست نمیکند؛ باید سراغ آن استقامت های ویژه حسینی برویم.
از نظر امام حسین(ع)، هدفی روشن وجود دارد؛ اما دیگران در این هدف، مرتب خدشه می کنند. آنها آدم های کوچکی نیستند. آقازاده های درجه ی یک دنیای اسلام- مثل عبدالله زبیر، عبدالله جعفر و عبدالله عباس- هستند! کسانی که شما الان هر کدامشان را نگاه کنید، می بینید که آنها در دنیای اسلام چه قدر ارزش دارند.
آنها یکی یکی با امام حسین(ع) می نشینند و بر سر این هدف، مناقشه و خدشه وارد میکنند! میگویند: «آقا! به چه دلیل امروز همان روزی است که شما باید بروید و در مقابل یزید بایستید؟» این قدر هم برای اثبات نظریه ی خودشان شواهد دارند که هر کسی را تکان می دهد! می گفتند: «شما فرزند پیغمبر باشید و احکام الهی را بگویید آیا بهتر است یا کشته بشوید؟ آیا این مردم ظالم بیاید و بنا کند بر روی قبر شما به رجز خوانی و عوض کردن حرفه ای شما بهتر است یا زنده باشید، حرف بزنید و تبیین کنید؟ اگر 20 سال دیگر از خدا عمر بگیرید، شما در این 20سال چه قدر معارف خواهید گفت. این که بهتر از آن است! » ببینید، خیلی آسان نیست که آدم خودش را از گیر چنین اشکالی، از قلاّب چنین خدشه ای خلاص بکند! می گفتند: «حالا می خواهید بروید، بالاخره در میدانی مبارز طلبی کنید، ولی این زن و بچه را کجا میبرید؟ این وضع چیست؟ چرا میروید و مردم را به کشتن میدهید؟ چرا کوفه میروید؟» خوب، همه اینها پای انسان را تکان میدهد؛ میلرزاند. امام حسین(علیه السلام) به آن جایی رسید که فهمید قضایا دشوار است. گفتند: «خوب، آقا برگردید، بروید با یزید بعیت کنید. حالا بالاخره بیعتی بکنید. شما که بالاتر از امام حسن(علیهالسلام) نیستید. چه موجبی دارد که شما بروید و خودتان را در این معرکه ی عظیم بیندازید؟!» از لحظه ی خروج از مدینه تا آمدن به مکه، از خروج از مکه تا رسیدن به کربلا که ماجراهایی در این خلال هست- از لحظه ی ورود به کربلا تا روز عاشورا؛ همین طور مرتب با این خدشه ها و شبهه ها - آن هم از سوی آدمهای حسابی، از سوی عقل مصلحت اندیشی که از وسایل ارزشی هم خیلی بیگانه نیست- مواجه است! آن وقت امام حسین، آن کسی است، آن تجسمی از ارزشهاست که در مقابل اینها استقامت میکند؛ یعنی هدف را فراموش نمیکند؛ خط مستقیمی را که خودش میشناسد و اینها نمی شناسند، با این حرف ها رها نمیکند.
من بین این حرکت و حرکت امام (رضوان الله علیه) مقایسه کردم. از روزی فرض کنید که دوم فروردین سال 1342 که آنجا روی سخت دستگاه دیده شد- قضیه ی مدرسه ی فیضیه- تا 15سال بعد و در رأس یک حکومت و یک ملت قرار گرفتن؛ که دیگر مسأله ی مبارزه و معارضه و سنگ انداختن به شیشه ی طرف نیست. من گفتم که آدم معارض، همیشه سنگی پرتاب میکند، به شیشه ی هر کس که بخورد، این پیروز است؛ اما وقتی کسی میخواهد در موضع ادارهی یک کشور با یک مجموعه بایستد، باید مواظب باشد که یک دانه سنگ هم به یک شیشه نخورد. این موضع، موضع خیلی حساس تری است.
حالا امام در این موضع قرار گرفته است؛ آن قضیه ی آمریکا، آن قضیه ی لانه ی جاسوسی، آن قضیه ی هر روز جنگ، آن قضایای گوناگون با کشورهای مختلف، آن قضیه ی شوروی! ما این همه با آمریکا معارضه داریم، شوروی هم بیخ گوش ما، عراق هم خودش در مشت شوروی! این «لاشَرقیّه ولا غَربیّه» نه شرقی و نه غربی را محکم نگهداشتن، بسیار مهم است.
میگفتند آقا، برای چند صباحی شما « نه شرقی» را به زبان نیاورید؛ حالا در دلتان هم باشد، ولی نگویید! بگذارید حالا ما یک خرده مصلحتی را ملاحظه کنیم! بالاخره یک کشور است، اداره دارد؛ همه ی مردم- کوچک، بزرگ- در یک سطح نیستند؛ همه یک جور معرفت ندارند؛ یک چیزی را مراعات کنید!
همه ی اینها در معرض ذهن امام بود؛ نه این که خیال کنید اینها به امام گفته نمیشد! نخیر، واقعاً هم گفته میشد. من خاطرهای از امام دارم که هیچ کس این را نمیداند؛ یعنی آن روز، چند نفر دیگر هم بودند، ولی هیچکس نگفته است. مطلبی به امام گفته شد. امام گفتند که خیلی خوب. پس من کنار میروم، شما یکی دیگر را سر کار بیاورید و هر کاری خواستید، بکنید! یعنی گاهی کار به این جاها میرسید!
البته آن قضیه، قضیه ی جنگ بود که این بخش از خاطره ی مسأله جنگ، تا حالا به هیچ کس هم گفته نشده. هیچ کس هم نمیداند. من نمیدانم یاد آن آقایان هم هست، یا نه؛ بنده یادم است. همان جا هم بیرون آمدم و یادداشت کردم که وقتی شرح وضع کشور را میدادند که آقا این جوری است، این جوری است؛ اولین حرف امام این بود که خیلی خوب، من کنار میروم! بحمدالله عکس العمل ماها به صورتی بود که میتوانست در مقابل این حرکت امام، یک چیزی به حساب بیاید.
امام به خاطر این که ایستاد، الان یک ارزش مجسم است. ملت ایران هم در آن دورهی 10 ساله، پشت سر امام ایستاد؛ لذا ملت ایران هم امروز یک ارزش است. ما حالا هر کار بکنیم، خدای نخواسته به هر جهنمی خودمان را سرازیر بکنیم، آن 10 سال به صورت یک نوار روشن باقی است؛ نمیتوانند خرابش کنند؛ و اگر شما نگاه کنید، یکی از کارهای اساسی که بعد از رحلت امام (رحمةالله علیه)، بلافاصله شروع شد - و متأسفانه از روزنامه های خودمان هم شروع شد زیر سؤال بردن مسایل آن 10 سال بود؛ برای این که آن 10 سال را زیر سؤال ببرند! ولی خوشبختانه نتوانستند زیر سؤال ببرند و نخواهند توانست.
از این ضرورت های روزمره ی هر روزه ی این روزگار، هر چه خودمان را بیشتر دور بکنیم و از آن مقطع دورتر بشویم، بیشتر روشن خواهد شد که آن 10 سال چه قدر درخشان است! و به برکت ایستادگی، و به برکت ایستادگی مردم به دنبال آن رهبر، حالا شما برادران عزیز انقلابی، جهاددانشگاهی را دارید. من میخواهم به شماها بگویم عزیزان من، استقامت لازم است. استقامت، فقط این نیست که ما جهاددانشگاهی را به هر شکلی شد حفظش کنیم؛ اسم جهاددانشگاهی حفظ بشود! استقامت فقط این نیست که چهار نفر جوان بیایند و کارهای علمی هم انجام بدهند، چهار شرکت هم آنجا بزنند، کار مادی و اقتصادی هم بکنند؛ بالاخره جهاددانشگاهی است دیگر!
نه، یک وقت شما میبینید که این مجموعه باقی مانده، از ظواهر هم هیچ کم نشده، اما باطنی وجود ندارد- یک وقت انسان از خواب بیدار میشود، این را مشاهده میکند - من آن حرفی را که به همه میزنم و به خواص بیشتر میزنم- در جلسات خصوصی با آدمهایی که میدانم میتوانند مخاطب این سخن قرار بگیرند، همیشه در این سالهای متمادی، آن را پیگیرتر مطرح کرده ام- حالا میخواهم به شماها بگویم. شماها هر کدامتان اگر با بنده یک جلسه ی خصوصی میگذاشتید، همان آدم اهل دردی بودید که میشد با شما حرف زد. من هم میخواهم بگویم شماها سعی کنید آن ستونی را که جهاددانشگاهی مجسم کنندهی همان ستون است، با همان استحکام نگه دارید.
ببینید عزیزان من؛ این سقف سقف انقلاب، سقف ارزش ها، سقف جامعه ی حقیقی اسلامی؛ هر چه می خواهید اسمش را بگذارید- بر روی ستون ها قرار دارد. اگر همه هم از زیر این سقف کنار بروند، یعنی این دیوارها و تیغه ها را از زیر این سقف بر چینند و این ستون ها سرپا باشد، این سقف تکان نخواهد خورد. بگذارید 100 تیغه دیوار یک لایه ی آجری را از این زیر بردارند، اشکالی پیش نمی آید؛ اما اگر یکی از این ستون ها تکان بخورد، آن وقت سقف ناگزیر به همان اندازه تکان خواهد خورد.
یکی از این ستون ها روحانیت است. یکی از ستون ها سپاه است. یکی از ستون ها در هر زمانی، آن نیروهای سطح بالای جامعه و عناصر اصلی دولت اند. یکی از این ستون ها هم شما هستید.
شما تکان نخورید. شما ارزش های انقلابی و اسلامی- به همان شکل صحیحش- به هیچ قیمت دست برندارید. این حرف، بالاتر از مسایل سیاسی و خطی و روزمره است. شما از آنچه که در عرف رایج سیاسی دنیا هست و نمیگذارند آن مطالب به گوش ما برسد- وسوسه ی سیاست ها و وسوسه های بین المللی نامیده میشود- خودتان را دور نگه دارید.
فرض بفرمایید: گروهی کارشناس در آمریکا وجود دارند؛ کارشان این است که مشکل کشورها و دولت هایی را که با آمریکا مسأله دارند حل کنند؛ اسم آن هم وسوسه ی سیاسی، یا وسوسه ی دیپلماسی است. مثلاً حرکتی انجام می دهند، بازی پینگ پنگی با چین در زمان چوئن لای راه می اندازند؛ این میشود مقدمه برای این که روابط، به تدریج راه بیفتد. هیچ کس هم احساس نمیکند که اتفاقی افتاد!
شما خاطرات نیکسون را نگاه کنید. نیکسون همین خاطرات خودش را با چوئن لای نوشته است- البته بنده دوازده سیزده سال پیش خواندم- کتابی دارد به نام «رهبران»، که به فارسی ترجمه شده است. از جمله چیزهایی که در آن کتاب آن طور که حالا یادم میآید نوشته، همین ملاقاتهای خودش با چوئن لای و آن سفر تاریخی معروف نیکسون به چین است که به رفاقتهای آمریکا منجر شد!
ببینید از کجاها شروع شده؛ هیچ کس هم احساس نمیکند! یعنی آن جا کسانی که مخاطب و طرف این وسوسه هستند، احساس میکنند که بالاخره ضرورت های زندگی پیش آمده، چاره یی هم ندارند. اما کارگردانان دیپلماسی دنیا می دانند که این چیست. میدانند که او چاره دارد. توجه میکنید! مواظب باشیم که در این وسوسه اشتباه نکنیم. آنچه را که تصور میشود ضرورت های زمانه است- شاید هم به یک معنا ضرورتی باشد- با موانع واقعی اشتباه نکنیم. نه، اینها جزو همان چیزهایی هستند که با استقامت از بین میروند البته این حرفی که من دارم به شما میزنم، معنایش این نیست که الان کسانی در کشور هستند که وضع چوئن لای آن زمان را دارند! نه خوشبختانه. من خدا را شکر میکنم که بحمدالله در وضع کنونی، با تشکیلات دولت به همین شکل که امروز شما میشناسید وجود دارد، این تصور و این فکر نیست که من از آن احساس خطر بکنم؛ مطلقاً.
الحمدلله در این مسأله ی بخصوص، یعنی مسأله ی آمریکا- البته این مسأله را به عنوان مثال ذکر کردم؛ این یک مسأله از ده ها مسأله و یک مثال از ده ها مثالی است که میتوان زد- در سطوح بالا کسی نیست که احساس ضرورت بکند. شما که ملاحظه میکنید؛ اظهارات و بیانات را میشنوید. همه ی بیانات، مبشّر و مژده بخش است. این بیاناتی که امروز از طرف مسؤولین کشور و مسؤولین دولتی دارد پخش میشود، برای بنده مبشّر است- و من البته ورای این اظهارات، از چیزهای دیگر هم خبر دارم؛ خوشبختانه آنها هم مبشّر است.
لیکن اگر همین مسؤولین یا امثال این مسؤولین یک وقت به زیر دست خودشان نگاه کنند و ببینند که فلان جوان انقلابی، فلان برادر متدین، فلان مسؤول وابسته به انقلاب و جوشیده از انقلاب- در سطح وسیعی- همه دچار یک تردید و احساس اضطرارند، قهراً در آنها هم اثر خواهد گذاشت! شما تعیین کننده هستید، خواهنده ی واقعی و اقدام کننده ی حقیقی شمایید؛ ولو این که شخص مسؤولی در لحظه ی آخر، ممکن است اقدامی بکند و تصمیمی بگیرد؛ اما در واقع این شما هستید که دارید تصمیم میگیرید و تصمیم میسازید.
سعی کنید که پایه ی مستحکمی باشید که سقف انقلاب بر آن پایه قرار دارد و این پایه تکان نمیخورد. ارزش های انقلابی را همان چیزی را که 15سال پیش، وقتی جهاددانشگاهی به خودش مراجعه میکرد- در یک سمینار، یا یک مشورت داخلی- و آنها را در؛ خودش مشاهده میکرد؛ آنها را جزو اهداف خودش به حساب می آورد آن اهداف را در نظر مجسم کنید و آنها را حفظ کنید.
هیچ کدام از اینها- یعنی حفظ این اهداف- به معنای توقف، ایستایی و پیش نرفتن با زمان نیست؛ نخیر؛ اصلاً و ابداً. کما اینکه الان اگر در مجموعه ی نظام مشاهده کنید، بحمدالله ما پیشرفت های زیادی کرده ایم، اصولمان را هم حفظ کرده ایم. آنچه که امروز دشمن میخواهد، این است که ما الان همان اشتباه سال های 59 را به نحو دیگر بکنیم! آن روز میگفتند که جریان حزب اللهی و انقلابی، با علم و تجربه سازگار نیست؛ امروز میخواهند وانمود بکنند که جریان انقلابی و ارزشگرا، با ضرورت های زمان، با نیازهای جامعه و با وسایل پیشرفت و توسعهی کشور آشنا نیست!
نخیر، این غلط است آن جریان ارزشگرا، با مسائل توسعه، با مسائل پیشرفت کشور از همه جهت، و با آن چیزی که موجب میشود ما در اوج عزت قرار بگیریم، کاملاً آشناست و میداند که آن، تأمین نخواهد شد، مگر با حفظ اصول و ارزشها! با حفظ اصول و ارزشهاست که ما میتوانیم در جامعه و در خانواده ی جهانی سربلند باشیم؛ و میتوانیم علاوه بر عزت و سربلندی سیاسی، امکانات توسعه به معنای حقیقی را در جنبه های علمی، اقتصادی و تحقیقی و غیره، کسب کنیم.
در آن صورت میتوانیم؛ والاّ با از دست دادن ارزشها ،ما افتخاری نخواهیم داشت که فرض بفرمایید لنگه ی دوم اندونزی بشویم! حالا بعد این همه کارها، ما همت بکنیم و بشویم «آقای سوهارتو»! این برای نظام جمهوی اسلامی خیلی افتخار است؟! یا بشویم مالزی! این آقای مالزیایی که خوشبختانه، هم آدم هوشمندی است و هم نسبتاً آدم مستقلی است، حالا دارد میفهمد که در چه دامی افتاده است! خودش این جا با من صحبت کرد و گفت: «این بلا را به سر ما آوردند!» همین بلایی که همه ی شما هم میدانید، ولی متأسفانه برای مردم توضیح داده نشده است که این بلا چیست!
ضمناً من به شما بگویم که این هم میتواند یکی از کارها و جزو پروژه های تحقیقاتی شما باشد که این قضیه ی تایلند و مالزی، چه شد که حالا به کره جنوبی رسیده و زمزمه ی رسیدن به ژاپن هست! حتی این حقیقتش چیست؛ این ساختار توسعه، چگونه ساختاری است که به این جاها منتهی میشود؟ این برای مردم توضیح داده نشده است. در تلویزیون آمدند و توضیح دادند بنده گوش میکردم کاملاً غلط! کاملاً غیر واقعی و به شکل تبلیغاتی غربی و آمریکایی! در تلویزیون جمهوری اسلامی این طور توضیح داده شد که به هیچ وجه درست نبود!
این هم یکی از کارهای شماست که نشان بدهید چه طور میشود یک کشور، که حالا خیال میکند کشور ثروتمندی است، به یک کشور فقیر تبدیل بشود! آقای ماهاتیر محمد، این جا به میگفت که ما در مدت کوتاهی، به یک کشور فقیر تبدیل شدیم- در همین سفری که آمده بود- آنچنان هم با حزن حرف میزد که حزن، از چهره ی او واقعاً آشکار بود! قیافه ی گرفته، ناراحت و از موضع ضعف گفت: «من باید به شما بگویم که ما در مدت کوتاهی به یک کشور فقیر تبدیل شدیم!» واقعاً هم این گونه است؛ به یک کشور فقیر تبدیل شده اند. البته امیدواری هست که بتواند خودش را از زیر این بار، خلاص کند و به صورتی نجات بدهد؛ اما توسعه این است؟! حالا بعد از دوران با عظمت و درخشان 10 ساله ی حیات امام، و بعد از آن همه شعارها، آن همه شهادت ها و سربلندی ها، و بعد از آن همه شیفتگی ها که در دنیا به ملت ایران نشان داده شده، ما خیلی همت کنیم و به خاطر این چیزها، به آقای ماهاتیر، یا به فلان کس دیگر در کره جنوبی، یا در اندونزی، تبدیل بشویم! این، هنری است برای نظام جمهوری اسلامی؟! اسم آن را هم بگذارید «ضرورتها»!! بگویند ضرورت این است!
این، آن چیزهایی است که شما باید به آن توجه بکنید. نخیر، هیچ ضرورتی نیست. ضرورت این است که ما مبانی انقلاب را حفظ کنیم. ضرورت این است که ستون های زیر سقف انقلاب، همچنان مستقیم و مستحکم باقی بمانند و خم نشوند. این توقع ما از شماست. ان شاءالله موفق باشید.
البته من حضور آقای علی منتظری را تبریک میگویم. خوشحالم از این که ایشان تشریف آوردند، این جا هستند و حقیقتاً مجموعه ی شما برای ما مایه ی امید است. ان شاءالله بتوانید پیش بروید و روز به روز بهتر و قویتر کار کنید؛ و کارهای اساسی را هم بر کارهای فرعی ترجیح دهید.
شنیدهام شرکت تأسیس کرده اید؟ حالا شرکت هم در ایران زیاد است؛ ما خیلی کمبود شرکت نداریم. ان شاءالله بیشتر به آن تحقیقات و کارهای علمی که کمبود داریم توجه کنید.
والسلام علیکم ورحمة الله و برکاته

